به نام خدا
دیوار سرد، سخت و محکم تو را در آغوش گرفته
تویی که ندیدمت آری اما لبخند شیرینت ای فرهاد من قلب کوچکم را مجنون ساخته....
تویی که ندیدمت....
مادرت گریه میکرد... نمی دانستم چرا.... کودکی بیش نبودم... از تو تنها عکسی را روی دیوار دیده بودم... با همان لبخند شیرین... با همان نگاه نافذ....
اما روزی... تو... با همان لبخند همیشگی .... با همان صورت مهربان... به رویای کودکانه ی من قدم نهادی... دستان سردم را در دستت گرفتی... هیچ نگفتی... و من ... با همان روح کودکانه ام... شیفته ات شدم، در دستان کوچکم جام زیبایی قرار دادی... هنوز هم نمی دانم چه بود... ولی با شوق تمام آن را از تو گرفتم... با تمام وجود آماده ی نوشیدن شدم و تو.... با همان نگاه دلنشینت مرا نظاره می کردی.... اما.... نه... نشد... همان زمان بود که خواهرت بیدارم کرد... من... سال هاست در حسرت نوشیدن آن جامی هستم که نمیدانم درونش چه بود... من سال هاست در انتظار دیدن تو... باری دیگر ... در رویایی شیرین هستم....
همان زمان بود که قلب کوچکم شکست...شکست ولی صدای شکستنش را تنها خدا شنید... خود نیز نمیدانستم چه شده چه اتفاقی در درونم افتاده.... کاری جز گریه نداشتم... خواهرت نگران شد ... ولی هیچ کس نمی توانست احساس مرا درک کند... من ... در حسرتم... همچنان... پس از سال ها....
غمی سنگین به دل دارم خدا داند چه می گویم....
چو میبینم سر و رویت خمی افتد به ابرویم....
ای فرهاد من... تو رفتی برای حق برای عشق.... تو رفتی برای عدالت.... عدالت... چیزی که این روزها کسی لمسش نمی کند
ای فرهاد من تو رفتی ... در اوج جوانی رفتی .... جانت را قطره قطره بر خاک ریختی تا... تا ما بیاییم و آسوده زندگی کنیم...برای حق زندگی کنیم با عشق در عدالت... اما... چه شد؟
ای فرهاد من...
تو را من دوست میدارم .... تو را من عشق میورزم
ای فرهاد من.... از رفتنت غمین نیستم.... اما از اینکه میبینم اهدافی که برایش پرکشیدی ذره ذره ... آرام آرام... به سوی نابودی کشیده میشوند... ویران می شوم...
ای فرهاد من.... کاری جز ریختن اشک ندارم... کاری جز شاد نشان دادن ظاهرم ندارم... مبادا که ترک بردارد چینی نازک احساس خواهرت....
ای فرهاد من.... غمی بر دل کوچک و شکسته ام نشسته... غمی بزرگ...به اندازه ی غم تمام مادران... پدران... همسران... فرزندان... خواهران و برادران عزیز از دست داده.... ای فرهاد من ... قلب ضعیف من و روح کودکانه ام تحمل این همه غم را ندارد....
ای فرهاد من.... من نیز مانند تمام آرمان های تو در حال نابودی ام... نابودی از درون ولی با ظاهری خوشحال
فرهاد من.... فرج آقامون رو از خدای بزرگ طلب کن...
ای فرهاد من....
هنوز هم به من لبخند میزنی.... از روی دیوار سرد... هنوز هم با نگاهت با من سخن ها می گویی با آن چشمان بی رمق و نگاه آخرینت... همان زمان که بر خاک افتادی... بر خاک افتادی تا اوج گرفتن آرمان هایت را ببینی و آن لبخند....
ای فرهاد من با تمام توانم از اعماق وجودم با تمام احساسم فریاد میزنم....
دوستت دارم و تا پای جان برای آرمان هایت مبارزه میکنم....

پ.ن: این سیل اشک بهای دوباره دیدنت را پرداخت نمیکند؟ به قلب خسته ام... به قلب کوچکم... لطفی نمی کنی؟
+
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 16:38 به قلم چشم انتظار ظهور
|