
و هوا پر شد از بوی خدا.
همه جا آیت اوست،
دیدنش آسان است.
سخت آن است نبینی او را...
امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید
اللهم عجل لولیک الفرج
از آن زمان که روح بر آدم دمیده شد
از آفرین حق دو جهان آفریده شد
زیر بلند گنبد هستی شنیده ام
روزی هزار بار صدایی شنیده شد
این خاندان چه ها که ندیدند از این زمان
آقا! به کوفه من چه بگویم چه دیده شد؟
هر در که کوفت، کوفه به سنگش جواب داد
سردارتان که بر سر داری کشیده شد
از مادری که لیلة قدر است زاده اید
از نورتان به فجر قسم که سپیده شد
پور خلیل در خور قربان حق نبود
نام شما از عمق زمان برگزیده شد
در حیرتم که قطره اشکی که داشتید
در حلق تشنه کام بیابان چکیده شد
حتی ندیده آب گذشتید و عاقبت
خنجر به خون حنجرتان آبدیده شد
زینب که در جمال شما باغ دیده بود
خاکم به سر که در غمتان داغدیده شد
تیرش زدند تا به زمینش بیفکنند
وقتی که سیب گونه ی اصغر رسیده شد
گیسو پریش کرد در این سوگ آفتاب
وقتی که گیسوان رقیه کشیده شد
مشک اشک ریخت، من چه کنم در وفای آن
دستی که از شما نبرید و بریده شد؟
تو بانگ میزدی پی یاریّ و این نوا
گرچه به خون نای عزیزت تپیده شد
اما قسم به عشق که در این هزار سال
روزی هزار بار صدایت شنیده شد
موسیقی نمناک باران "محمد امین پور"
اگر در جامعه ای فقط یک حسین و یا چند ابوذر داشته باشیم هم زندگی خواهیم داشت هم آزادی هم فکر و هم علم خواهیم داشت و هم محبت هم قدرت و سرسختی خواهیم داشت و هم دشمن شکنی و هم عشق به خدا
شهید دکتر علی شریعتی
یک روز صبح در خانه ی برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و زرعه داشته باشید، آیا امکان دارد کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد: بله اتفاقا من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ی ما افتاد. او حتما این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم،از تو میخواهم تا بین مزرعه ی من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کردم که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگ تر را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ی ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر از اون خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....

خانه ای دارد میان ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه میپرسیدم از خود،از خدا
از زمین از آسمان از ابر ها
زود میگفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای ، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش، آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه میکردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های او
حالتی از مهربانی ها ی او
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشنا ست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم،دوست،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می شود درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
مرحوم قیصر امین پور
به نام خدا
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه هیچ کس .... هیچ کس به تنهایی موفق نمی شود.
سلام خدمت تمامی دوستان و همراهان
عاشقان وصال با یاری خدا دوباره کار خودش رو آغاز کرد.
ببخشید شما خدا هستید؟!
کودکی با پاهای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور کودک را دید. او را داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش....
کودک به چشم های زن خیره شد و پرسید: ببخشید خانم شما... شما خدا هستید؟!
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه... من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: مطمئن بودم که با او نسبتی دارید...

گاهی کسانی را دیده اید که به خاطر نسبت داشتن با شخص بزرگی مباهات می کنند؟
به راستی چه افتخاری بالاتر از اینکه ما با خدا نسبت داریم!
انسان ها خدا نمی شوند، اما میتوانند خداگونه شوند،
و انسان خداگونه، کارهای خدایی می کند...
التماس دعا
سلام
هر جوری فکر کردم دیدم اصلا نمی شه در چنین روز بزرگ و زیبایی تبریک نگفت
ولادت با سعادت هشتمین اختر تابناک سپهر امامت و ولایت حضرت امام علی بن موسی الرضا - علیه السلام- خدمت تمامی شیعیان عزیز تبریک و تهنیت باد
هر چند تا هفت آسمان عشق آشنای مردم است
اما تمام عاشقی در آسمان هشتم است
از تمام شما دوستان التماس دعا دارم
اللهم عجل لولیک الفرج
۸/۸/۸۸ میلاد با سعادت امام هشتم... روز جمعه... ای کاش....
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
گفتم به نیرگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود
با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود
سلام خدمت تمامی دوستان
ماه مبارک رمضان تمام شد و معلوم نیست که سال بعد باشیم و ماه مبارک رو دوباره ببینیم یا نه
عید همگی مبارک ( البته با تاخیر)
عاشقان وصال در یک سال آینده بروز نخواهد شد
از دوستانی که همراهیمون کردن کمال تشکر رو دارم
ان شاالله اگه عمری باقی بود بعد از این یک سال وبلاگ دوباره فعالیت جدی خودش رو آغاز می کنه
موفق باشید دوستان
التماس دعای فراوان ازتون دارم
خدانگهدار
از مظلومیت مولا علی(ع) گفتیم
و از خباثت ابن ملجم
برای فرق شکافته ی آسمان و دل پاره پاره ی فرزندان گریستیم
همراه یتیمان شیر به دست و گریان کوفه برای یتیمی خود بغض کهنه را تازه کردیم... گفتیم و بارید ابر دیدگانمان
اما
هیچ کس از قصه ی یتیمی چاه چیزی نگفت....
این ایام رو خدمت تمامی دوستان تسلیت عرض میکنم
شب های قدر یادی از ملتمسین دعا هم بکنید
التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری- داروگ- کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری- داروگ- کی میرسد باران؟
نیما یوشیج
اللهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
با یاد خدا
رمضان... ماه خدا... ماه همان خداوندی که برایمان تعیین فرموده که هر روز بیش از ۳۰ مرتبه تکرار کنیم که... اوست بخشنده و مهربان... اوست رحمان... اوست رحیم ولی دریغ از کار انسان فراموشکار که اکثر مواقع فراموش می کند خدایی دارد که از او مهربان تر وجود ندارد... خدایی دارد که فقط باید از او درخواست کند... خدایی دارد که خوان نعمت بی دریغش همه جا را فراگرفته... پروردگاری دارد یگانه... یکتا بی همتا...
خداوندی که بندگانش هرروز موظف اند به بزرگی و بلند مرتبگی او را بستایند تا فراموش نکنند که هیچ چیز در این دار فانی عظیم تر از قدرت بی مثال او نیست... از هیچ چیز نباید واهمه داشت...
دریغ از این انسان ناسپاس....
اکنون بعد از ماه ها غفلت... ماه ها واهمه از روزهای نیامده... ماه ها به همه چیز فکر کردن جز او که لایق تفکر است وقت آن فرا رسیده تا باری دیگر بر سفره ی مغفرتش بنشینیم.... در مهمانی خدا بنشینیم و از رحمت و بخشش او نا امید نشویم و بدانیم که اگر با تمام وجود... با تمام قوای انسانیت که روح زیبای خداوند در آن دمیده شده از ذات مقدسش طلب مغفرت کنیم هرگز نا امید باز نخواهیم گشت....
مگر ما جز او پروردگاری دیگر داریم...؟
![]()
* خداوند متعال به حضرت داوود فرمود: ای داوود اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان مدارایم با آنان و اشتیاقم به ترک معصیت هایشان می دانستند بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست....*
این چنین است خدای من... خدای ما.... مهربان ترین مهربانان....
پ.ن: به چند سخن زیبا از مولای متقیان حضرت علی(ع) برخوردم که دلم نیومد چیزی ازشون نگم .فکر میکنم به شرایط اخیر خیلی مربوط باشه:
*لغزش عالم همچون شکستن کشتی است. غرق می شود و گروهی را نیز با خود غرق می سازد.
*زیان کار ترین مردم کسی است که بتواند حق را بگوید و نگوید
(غرر الحکم و دررالکلم)
امیدوارم که همگی مون در جهت دوری از زیانکار بودن تلاش کنیم!
امیدوارم شب های قدر رو قدر بدونیم
التماس دعا
( ولی یادمون باشه اصلی ترین مهم ترین بهترین دعا در حق تمام عالم بشریت دعا برای تعجیل در فرج مولامون حضرت صاحب الزمان(عج) هست....پس همدل و همصدا با هم زمزمه کنیم:....
اللهم عجل لولیک الفرج)
سبز هستم... سبز میمانم... مثل بهشت
عشق اگر بال گشاید به جهان حاکم اوست
گرکند جلوه دراین کون و مکان حاکم اوست
روزی ار رخ بنماید ز نهانخانه ی خویش
فاش گردد که به پیدا و نهان حاکم اوست
ذره ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست
بارک الله که کران تا به کران حاکم اوست
گرعیان گردد روزی رخش از پرده ی غیب
همه بینند که در غیب و عیان حاکم اوست
تا که از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب
خود نبینی به همه جسم و روان حاکم اوست
من چه گویم که جهان نیست بجز پرتو عشق
ذوالجلالی است که بر دهر و زمان حاکم اوست
روح الله الموسوی الخمینی
***
سلام خدمت تمامی دوستان
تمامی کسانی که از ابتدای تاسیس عاشقان وصال همراهمون بودن
تمامی کسانی که رفیق نیمه راه شدن
تمامی کسانی که به عاشقان وصال پیوستن
سلام....
عاشقان وصال سه ساله شد
سه سال با تمام غم ها و شادی ها با تمام اتفاقات خوب و بد
یا علی
التماس دعا
خدانگهدار و به امید ظهور
* سبز هستم... سبز میمانم... مثل بهشت*
سلام
سلام مولای من
سلامی با دلی شکسته با چشمی اشک بار....
سلامی با تمام وجود خسته ام....
سلامی با هزاران آه با هزاران حرف نگفته با هزاران ظلمی که دیده ام و نذاشته اند چیزی بگویم....
مولای من....
تا چند ماه پیش معنی واقعی ظلم را از نزدیک نچشیده بودم.... روایات مختلفی از ظلم شنیده بودم ولی هیچ گاه با تمام وجودم لمسش نمی کردم
امام من.... خودتان بهتر از من آگاهی دارید ولی برای تسکین دل بی تابم قلم به دست گرفته ام و خواهان درد و دل شده ام....
مولای من سرور من... این ایام حس واقعی انتظار را در من شکوفا کرد... اکنون فهمیدم فریاد مظلومان برای دادخواهی و عدالت یعنی چه... اکنون در اینجا در انقلاب اسلامی ای که با خون هزاران هزار انسان (به معنای واقعی کلمه) جان گرفته بود... اینجا... ایران.... در اینجا فهمیدم که آخرالزمان یعنی چه
مولای من.... میلاد شما نزدیک است.... باید خوشحال باشم ولی نمیتوانم... نمیتوانم این ظلم را ببینم و سکوت کنم... نمی توانم بی تفاوت باشم.... نمی توانم چون از نسل جد شما... از نسل سیدالشهدا امام حسین(ع) هستم و نمی توانم بی عدالتی را نادیده بگیرم....
نمی توانم شاد باشم....
امام من.... نمی دانم چرا ... چرا چنین شد.... چرا انقلاب اسلامی ایران با وجود رهنمود های ائمه ی اطهار(ع) و نمونه ی رهبری عارف و شیعه ی واقعی -امام خمینی (ره)-.. نمی دانم چرا این شد... آن انقلابی که انتظارش را داشتیم ... آن انقلابی که خون بهترین ها برایش ریخته شد... چه دلها که داغ دار نشد ... چه همسران و پدران و فرزندانی که جامه ی عزای عزیز از دست داده ی خود را بر تن نکردند....
چرا....
مولای من.... با تمام وجودم با تمام اشک هایی که تا کنون ریخته ام.... عاجزانه... ملتمسانه... عاشقانه....
می خواهم
که
بیایید
بیایید و
اسلام ناب محمدی (ص) را به نمایش گذارید
بیایید و ظالمان زمان را که جامه ی حق بر خود پوشانده اند به سزای اعمال خود برسانید...
اللهم عجل لولیک الفرج
پ.ن: الامام محمد ابن علي الباقر(عليه السلام):اياک و ظلم من لا يجد عليک ناصر الا الله _ از ظلم کردن به کسي که در مقابل تو ياوري جز خدا ندارد سخت دوري کن _ کافي ج2 ص 331
* ولادت با سعادت آخرین حجت و ذخیره ی الهی حضرت قائم المهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریفـ را خدمت تمامی شیعیان مظلومان ستمدیدگان و دلسوختگان تبریک عرض میکنم... ان شاالله که سال دیگه خبری از ظلم نباشه... در کنار آقامون و مولامون این روز رو جشن بگیریم
آمین
* سبز هستم... سبز میمانم... مثل بهشت
کتاب تحریر الوسیله ی امام در نجف چاپ شده بود و مطابق رسوم نجف در پشت جلد آن القابی نظیر آیت الله العظمی نوشته شده بود.
البته این کار را هم متصدیان چاپخانه انجام داده بودند و کسی مقصر نبود. امام وقتی کتاب را با این اوصاف دیدند با قاطعیت تمام مانع توزیع آن شدند. فرمودند: باید این القاب برداشته شود!
دست اندر کاران هم وقتی این اصرار امام را که حاکی از تواضع حضرت ایشان بود دیدند ناچار این القاب را به نحوی پوشاندند تا دیگر خوانده نشود.
حجت الاسلام سید مجتبی رودباری

رهبر عزیزم امام خمینی یادتان بخیر....
یادتان بخیر که دستور داده بودید هیچ کس حق بازخواست از کسی که به شما توهین کند و عکس شما را پاره کند ندارد
یادتان بخیر که حرف مردم بعد از حرف اسلام از همه چیز برایتان مهم تر بود
یادتان بخیر....
نمی دانم آن زمان که رفتید و پرکشیدید فکر چنین روزهایی را برای کشور عزیزمون جمهوری اسلامی ایران میکردید؟
نمی دانم....
هشدار داده بودید که نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیوفتد....
وای بر ما چگونه پاسخ خون شهدا را بدهیم
وای بر ما
اللهم عجل لولیک الفرج
احمد جان...
غریبانه آمدی...
غریبانه زندگی کردی ...
غریبانه رفتی...
غریبانه شهید شدی...
پیکرت غریبانه در خاک غربت سال های سال ماند...
.غریبانه به وطن بازگشتی...
و غریبانه به خاک سپرده شدی...
و پس از سال ها... غریبانه... غریبانه تر از هرآنچه که فکرش را میکردیم... آرمان هایت را زنده به گور کردند
احمد جان... داستان غریبی تا کی ادامه دارد؟
* شهید احمد امینی*
اماما... به فریاد مظلومان نگاهی...
اماما...
تو که یک گوشه نگاهت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
*اللهم عجل لولیک الفرج*


